داستان کودک | به کانال خبری ما خوش آمدید
  • کد مطالب: ۴۳۶۷۰۳
  • /
  • ۱۸ مرداد‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۷:۰۱

داستان کودک | به کانال خبری ما خوش آمدید

«به فکرم رسیده با بچه‌های محل یک روزنامه‌ی محلی راه بیندازیم.»

مرجان زارع- خیلی خوب است که همیشه از دور‌و‌برمان باخبر باشیم و بدانیم اطرافمان چه اتفاق‌هایی می‌افتد. علی هم در همین فکر بود...

علی تا نانوایی دوید، اما همین که جلوی در نانوایی رسید، متوجه شد نانوایی تعطیل است. بالای در، پارچه‌ای نصب کرده بودند که رویش نوشته بود: «به علت فوت پدر گرامی‌مان نانوایی تعطیل است.»

علی آهی کشید و با خودش گفت: «ای وای، نان بی‌نان!» بعد هم راه افتاد سمت نانوایی لواش که چند تا کوچه دورتر بود. سر راه چشمش به دکه‌ی روزنامه‌فروشی افتاد.

با خودش فکر کرد اگر خبر فوت پدر آقای نانوا در روزنامه چاپ شده بود، الان همه خبر داشتند و او مجبور نبود این همه راه را تا نانوایی بدود. اصلا اگر یک روزنامه‌ی محلی داشتند از همه چیز خیلی زود خبردار می‌شدند.

علی در همین فکر‌ها بود که آن‌ور خیابان نیما را دید. نیما ساک نان دستش بود و داشت سمت نانوایی می‌رفت. علی داد زد: «نیما برگرد، نانوایی تعطیل است.» نیما تا صدای علی را شنید، راهش را کج کرد و به سمت او آمد.

بعد هم با ناراحتی پرسید: «تعطیل است؟ چرا تعطیل است؟» علی شانه بالا انداخت و گفت: «تعطیل است دیگر، پدر آقای نانوا فوت کرده.» نیما آهی کشید و گفت: «خدا رحمتش کند! حالا برای نان چه کار کنم؟»

علی لبخندی زد و جواب داد: «یک نانوایی چند تا کوچه آن طرف‌تر است. بیا برویم. در راه هم حرف می‌زنیم. یک ایده‌ی خیلی جالب دارم.» نیما با تعجب به علی نگاه کرد و پرسید: «ایده، چه ایده‌ای؟»

علی سری تکان داد و گفت: «به فکرم رسیده با بچه‌های محل یک روزنامه‌ی محلی راه بیندازیم.» نیما لبخندی زد و گفت: «چه عالی! عجب فکر محشری! داییِ احمد خبرنگار است، می‌توانیم از او هم کمک بگیریم.»

بچه‌ها تا رفتند نانوایی لواش و برگشتند، کلی در این باره حرف زدند. وقتی هم به خانه برگشتند، دوتایی رفتند سراغ احمد. این‌جوری شد که علی و نیما و احمد سه نفری تصمیم گرفتند کار را شروع کنند، البته با کمک دایی احمد.

دایی احمد تلفنی به بچه‌ها پیشنهاد داد یک روزنامه‌ی مجازی داشته باشند تا هم کاغذ هدر نرود و هم این‌که همه بتوانند راحت خبر‌ها را در گوشی‌هایشان ببینند.

علی که از این فکر خیلی خوشش آمده بود، با‌هیجان گفت: «چه عالی، پیشنهاد معرکه‌ای است!» بعد هم همراه نیما و احمد در کوچه راه افتادند تا شماره تلفن اهالی محل را جمع کنند و آنها را در کانال خبری‌شان عضو کنند؛

کانال خبرگزاری بچه‌های محله. یکی دو روزه همه عضو کانال شدند. از ناصرآقای بقال گرفته تا سحرخانم آرایشگر و آقای مهندس و مامان عزیز و... حالا وقت تهیه‌ی خبر بود.

باید همه‌ی خبر‌ها را جمع می‌کردند و یکی یکی داخل گروه می‌گذاشتند. برای همین بچه‌ها در محله سر‌و‌گوشی آب دادند تا ببینند چه خبر‌هایی می‌توانند پیدا کنند.

با اهل محل حرف زدند و سرنخ‌ها را دنبال کردند و به خبر‌های جالبی رسیدند. مثلا اینکه مسجد مراسم روز هفتم درگذشت پدر نانوا کجاست؟ یا اصغر آقای میوه‌فروش سیب‌زمینی تازه آورده،

آقای مهندس قرار است طبقه‌ی بالای خانه‌اش را اجاره بدهد و دنبال یک مستأجر خوب می‌گردد، کارگر‌های شهرداری سر کوچه را کنده‌اند و دارند تعمیرات می‌کنند یا اینکه امیر پسر آقای رسولی دارد می‌رود خواستگاری.

البته احمد با انتشار این آخری موافق نبود و گفت خواستگاری رفتن امیر یک موضوع خصوصی است و نباید منتشرش کنیم. برای همین این آخری از خبر‌ها حذف، اما بقیه‌ی خبر‌ها در کانال گذاشته شد.

خیلی زود برای طبقه‌ی بالای خانه‌ی آقای مهندس مستأجر پیدا شد. میوه‌فروشی اصغر‌آقا حسابی شلوغ شد، مردم وقتی از سرکوچه رد می‌شدند، حواسشان به گودال تعمیرات شهرداری بود.

علی و نیما و احمد از اینکه کار و بارشان گرفته بود خیلی خوش‌حال بودند. در دلشان آرزو می‌کردند خبرهایشان به اهل محل کمک کند تا راحت‌تر کارهایشان را انجام بدهند.

بیشتر از آن هم آرزو داشتند عروسی امیر پسر آقای رسولی سر بگیرد تا خیلی زود همه با هم یک عروسی دعوت شوند.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.